عاشقانه ی ما...........
سلام گلِ خوشبوی من،
تو اکنون از وجودم دل کندی و رضایت به زمینی شدن دادی.
تو اکنون چه آرام در آغوشم هستی و من چه پرشور و شوق تورا عاشقانه در برم گرفته ام.
تو اکنون 9روزاست که مرا مادر کرده ای!
کودکم ،شیر دادن به تو یعنی حسی فراتر از حسهای زمینی،آسمانی میشوم آنموقع.
لمس دستان کوچکت که تا دیروز ها برایم آرزو بود اتفاق افتاد ،
آری من لمس کردم و بوسیدم و بوییدم آن دستها را .
چقدر در دوران جنینی ات برایت شعر میخواندم دروصف دستان و پاهای کوچکت.

پسرم چقدر آرزویم شنیدن صدایت بود و حال وقتی خنده های صدادارت را در خواب میشنوم از خود بیخود میشوم.
کودکم زندگی عاشقانه مان را عاشقانه تر کردی ،پدر هرروز باچه عشقی به صورتت نگاه میکند .از آن نگاههای عاشقانه ی پدر و پسری ،حرفها دارد آن نگاههایش.
امیررضای من، در صورتت تمام زیبایی های دنیا را میبینم ،زنده میشوم از نفسهایت،تو از منی و پاره ی تن منی.تو حاصل عشق من و پدرت هستی و ما چه عاشقانه میخواهیمت!





عاشقانه ی ما...........
